رز گمشده

وقتی احساس می‎کنی تنها یک نفر را در زندگی داری که تو را درک می کند، اما بعد او را از دست بدهی، دیگر چگونه می توانی زندگی کنی؟ در « رز گمشده » دیانا دختری است که بعد از دست دادن مادرش تازه قدر و قیمت لحظه‎های با او بودن را درک می کند. فال مردی سیاه پوست، دیدن مرد نقاشی از دور و قدرت ماورای حقیقت در پس ذهن و جاری شدن آن بر روی زبان، او را به فکر وا می دارد تا دریابد که شاید خیلی از چیزهای ناممکن، روزی ممکن شوند. با ادامه مطلب همراه باشید.

ادامه نوشته

پر فروش ترین کتاب های تاریخ

برای امشب قصد دارم سری به آمار و ارقام بزنیم و ببینیم چه کتاب هایی بیش از سایرین چاپ ، منتشر و خوانده شده اند. فکر می کنید چند تا از این کتاب ها رو مطالعه کرده اید ؟ چند تا از پر فروش ترین ها و بهترین ها در کتابخانه ی شخصی شما موجود هست ؟ آیا میشه به جرات گفت پر فروش ترین ها بهترین هم هستند ؟ دوستای گلم  با ادامه مطلب همراه باشید.

ادامه نوشته

نوبت شماست !

تا این لحظه نویسنده هایی نظیر ندا ، فرشته و تیراژه عزیز در بخش کتاب فعالیت و کتاب های مختلفی معرفی کرده اند. اما این بار از شما میخواهیم تا این وظیفه را به عهده بگیرید. بهترین و تاثیر گذار ترین کتابی که در طول زندگی مطالعه کردید چه نام داشت ؟ آیا کتابی وجود دارد که خواندن آن را به شدت به سایرین پیشنهاد کنید ؟ کدام کتاب و قلم کدام نویسنده باعث شده که بار ها یک کتاب را بخوانید و باز هم از خواندن اش لذت ببرید ؟ کتاب مورد علاقه خودم در ادامه مطلب ...

ادامه نوشته

جزیره سرگردانی

زندگی یک دختر جوان در اوائل دهه ی پنجاه.دختری که پدرش را در درگیریهای سیاسی دهه ی ۳۰ از دست داده و حالا در کنار مادر و ناپدری ثروتمندش زندگی میکند.نقاش است. فلسفه میداند.با سواد است اما در کنار همه ی اینها در زندگی اش دچار سرگردانی است.یک سو مادری مرفه و سانتی مانتال و خوشگذران.سویی دیگر مادر سالخورده ی  پدرش که سالهاست دل خوش کرده به یادگار پسرش.و سویی دیگر استاد پیرش و عشق! عشق هایی که هرکدام یک سر اند و هزار سودا ...

ادامه نوشته

نامه به کودکی که هرگز زاده نشد

من از دیگران نمی ترسم . با دیگران کاری ندارم . از خدا هم نمی ترسم . به این حرفها اعتقادی ندارم . از درد هم نمی ترسم . ترس من از توست . از تو که سرنوشت، وجودت را از هیچ ربود و به جدار بطن من چسباند . هر چند همیشه انتظارت را کشیده ام، هیچگاه آمادگی پذیرایی از تو را نداشته ام و همیشه این سوال وحشتناک برایم مطرح بوده است : نکند دوست نداشته باشی به دنیا بیایی ؟ نکند نخواهی زاده شوی ؟ نکند روزی به سرم فریاد بکشی که : " چه کسی از تو خواسته بود مرا به دنیا بیاوری ؟ چرا مرا درست کردی؟ چرا ؟"


ادامه نوشته

نان، جنگ و کلارک گیبل

"شهریور سال یکهزار و سیصد و بیست، در زمان حمله ی روس و انگلیس به ایران، مادرم باز حامله بود و همه به خصوص پدرم، امید داشتند که این یکی دیگر پسر بشود. مادرم سه دختر پشت سر هم زاییده بود و من سومی بودم.."

این سطور آغازین اولین روایت از کتاب "نان، جنگ و کلارک گیبل" است به نام "خانه خیابان لاله زار". این کتاب نوشته ی شهین دخت بهزادی است و بیانگر ماجراهای یک خانواده ی ثروتمند تهرانی در بحبوحه ی اشغال ایران توسط نیروهای متفقین است. این کتاب توسط انتشارات مروارید به چاپ رسیده است. 

ادامه نوشته

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد

«با آدمها برخورد می کنم. آنها را نگاه می کنم. از آنها می پرسم صبح ها چه ساعتی از خواب بیدار می شوند برای زندگیشان چه می کنند و مثلاً دِسر چه دوست دارند. بعد به آنها فکر می کنم. تمام مدت فکر می کنم از نو به چهره شان، دست هاشان، حتی به رنگ جوراب هایشان دقیق می شوم. ساعت ها نه؛ سال ها به آنها فکر می کنم. و سپس روزی می کوشم درباره شان بنویسم.»
این بخشی از مقدمه ی کتاب "دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد" به قلم آنا گاوالدا است، نویسنده ای ریز بین که کتابش با استقبالی غیر منتظره رو به رو شد، نویسنده ای که برای نوشتن به سراغ تک تک آدمها میرود، در محل کارشان با آنها چای مینوشد و آنها را زیر ذره بین اش به دقت نگاه میکند، و آن وقت داستانی از زندگیشان مینویسد..داستانی که خودشان را هم شگفت زده میکند...
ادامه نوشته

دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم

جروم دیوید سالینجر نویسنده ی امریکایی است که زندگی مرموز وی جذابیت خاصی برای خبرنگاران داشت. یک خانه ی ییلاقی که هیچ کس به درون آن راه نداشت و نویسنده ای که بعد از مدت طولانی بی سر و صدا کتابی به نشر میسپارد که جنجال انگیز میشود..مزد منزوی و از جامعه گریخته ای که در تک تک داستانهایش جامعه ی غرب را به نقد میکشد..بدخلق و بی حوصله است و در کتابهایش فضای بی غل و غش و ذهن پاک کودکانه ای را به نمایش میگذارد..از این نویسنده کتاب پر فروش دیگری به نام ناتور دشت نیز منتشر شده.
ادامه نوشته

چراغ ها را من خاموش میکنم

صبح  همزمان با آماده کردن صبحانه با صدای قل قل کتری به رویاهای نوجوانی اش فکر میکند..هنگام خرید از تره بار بوی سبزی تازه میبردش به خاطرات اولین قرار عاشقانه اش روی نیمکت کنار چمن های تازه کوتاه شده..نهار را که آماده میکند به زندگی اش فکر میکند..یا شاید به زندگی همسرش یا فرزندش..گاهی هنگام ظرف شستن اشک میریزد..و گاهی خسته میشود از همه چیز..از همه کس..از اینهمه تکرار و رخوت در چهار دیواری ای که خانه نام دارد و گفته اند که همیشه باید گرم باشد و راحت و مهیا..خانه ای که معمولا زنی چراغ آن را روشن نگه میدارد..زنی به عنوان همسر..مادر..یا خواهر یا حتی دختر ..و این زن مهربان است و محترم اما گاهی وقتها روحش در این چهار دیواری و زیر رد گذر زمان اسیر میماند..دوستش دارند اما نمیشناسندش..نگران کمردرد و خستگی اش میشوند اما افسردگی اش را نمیفهمند..و کم کم بانوی مهربان خانه نازک میشود و شکستنی..درست مثل حباب بلورین توی ویترین اشیای تزیینی..

ادامه نوشته

این مردم نازنین

دنیای بازیگری دنیای عجیبیست..باید خودت را بگذاری جای افراد دیگر..یک بار مهندس شیک پوش یک شرکت بزرگ و بار دیگر یک راننده تاکسی ..یک شرخر سبیل تا بناگوش در رفته یا یک کارگر ساده ساختمانی..یک نقاش عزلت گزیده  یا یک قاچاقچی خوش سر و زبان اجناس عتیقه... یک معلم خجالتی و عاشق پیشه یا یک گرداننده ی شبکه ی فساد..این تویی که باید شاخصه های هر کدام از این تیپ ها را آنالیز کنی..بعضی از شاخصه های مشترکشان را با ویژگی های شخصی ات آمیخته کنی.. ...و بعد یک شخصیت بسازی..یک شخصیت آشنا و در عین حال منحصر به فرد که به یادماندنی باشد..و آن وقت یک بازیگر خواهی بود...یک بازیگر مولف.
ادامه نوشته