رز گمشده
وقتی احساس میکنی تنها یک نفر را در زندگی داری که تو را درک می کند، اما
بعد او را از دست بدهی، دیگر چگونه می توانی زندگی کنی؟ در « رز گمشده »
دیانا دختری است که بعد از دست دادن مادرش تازه قدر و قیمت لحظههای با او
بودن را درک می کند. فال مردی سیاه پوست، دیدن مرد نقاشی از دور و قدرت
ماورای حقیقت در پس ذهن و جاری شدن آن بر روی زبان، او را به فکر وا می
دارد تا دریابد که شاید خیلی از چیزهای ناممکن، روزی ممکن شوند. با ادامه مطلب همراه باشید.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۲ ساعت 21:27 توسط پدرام
|
برای
امشب قصد دارم سری به آمار و ارقام بزنیم و ببینیم چه کتاب هایی بیش از
سایرین چاپ ، منتشر و خوانده شده اند. فکر می کنید چند تا از این کتاب ها
رو مطالعه کرده اید ؟ چند تا از پر فروش ترین ها و بهترین ها در کتابخانه ی
شخصی شما موجود هست ؟ آیا میشه به جرات گفت پر فروش ترین ها بهترین هم
هستند ؟ دوستای گلم با ادامه مطلب همراه باشید.
تا این لحظه نویسنده هایی نظیر ندا ، فرشته و تیراژه عزیز در بخش کتاب فعالیت و کتاب های مختلفی معرفی کرده اند. اما این بار از شما میخواهیم تا این وظیفه را به عهده بگیرید. بهترین و تاثیر گذار ترین کتابی که در طول زندگی مطالعه کردید چه نام داشت ؟ آیا کتابی وجود دارد که خواندن آن را به شدت به سایرین پیشنهاد کنید ؟ کدام کتاب و قلم کدام نویسنده باعث شده که بار ها یک کتاب را بخوانید و باز هم از خواندن اش لذت ببرید ؟ کتاب مورد علاقه خودم در ادامه مطلب ...
زندگی یک دختر جوان در
اوائل دهه ی پنجاه.دختری که پدرش را در درگیریهای سیاسی دهه ی ۳۰ از دست داده و
حالا در کنار مادر و ناپدری ثروتمندش زندگی میکند.نقاش است. فلسفه میداند.با سواد
است اما در کنار همه ی اینها در زندگی اش دچار سرگردانی است.یک سو مادری مرفه و
سانتی مانتال و خوشگذران.سویی دیگر مادر سالخورده ی پدرش که
سالهاست دل خوش کرده به یادگار پسرش.و سویی دیگر استاد پیرش و عشق! عشق هایی
که هرکدام یک سر اند و هزار سودا ...
"شهریور سال یکهزار و سیصد و بیست، در زمان حمله ی روس و انگلیس به ایران، مادرم باز حامله بود و همه به خصوص پدرم، امید داشتند که این یکی دیگر پسر بشود. مادرم سه دختر پشت سر هم زاییده بود و من سومی بودم.."
«با
آدمها برخورد می کنم. آنها را نگاه می کنم. از آنها می پرسم صبح ها چه ساعتی از
خواب بیدار می شوند برای زندگیشان چه می کنند و مثلاً دِسر چه دوست دارند. بعد به
آنها فکر می کنم. تمام مدت فکر می کنم از نو به چهره شان، دست هاشان، حتی به رنگ
جوراب هایشان دقیق می شوم. ساعت ها نه؛ سال ها به آنها فکر می کنم. و سپس روزی می
کوشم درباره شان بنویسم.»
جروم دیوید سالینجر
صبح همزمان
با آماده کردن صبحانه با صدای قل قل کتری به رویاهای نوجوانی اش فکر میکند..هنگام
خرید از تره بار بوی سبزی تازه میبردش به خاطرات اولین قرار عاشقانه اش روی نیمکت
کنار چمن های تازه کوتاه شده..نهار را که آماده میکند به زندگی اش فکر
میکند..یا شاید به زندگی همسرش یا فرزندش..گاهی هنگام ظرف شستن اشک میریزد..و گاهی
خسته میشود از همه چیز..از همه کس..از اینهمه تکرار و رخوت در چهار دیواری ای که
خانه نام دارد و گفته اند که همیشه باید گرم باشد و راحت و مهیا..خانه
ای که معمولا زنی چراغ آن را روشن نگه میدارد..زنی به عنوان
همسر..مادر..یا خواهر یا حتی دختر ..و این زن مهربان است و محترم اما گاهی
وقتها روحش در این چهار دیواری و زیر رد گذر زمان اسیر
میماند..دوستش دارند اما نمیشناسندش..نگران کمردرد و خستگی اش میشوند اما
افسردگی اش را نمیفهمند..و کم کم بانوی مهربان خانه نازک میشود و
شکستنی..درست مثل حباب بلورین توی ویترین اشیای تزیینی..
دنیای
بازیگری دنیای عجیبیست..باید خودت را بگذاری جای افراد دیگر..یک بار مهندس شیک پوش
یک شرکت بزرگ و بار دیگر یک راننده تاکسی ..یک شرخر سبیل تا بناگوش
در رفته یا یک کارگر ساده ساختمانی..یک نقاش عزلت گزیده یا یک
قاچاقچی خوش سر و زبان اجناس عتیقه... یک معلم خجالتی و عاشق
پیشه یا یک گرداننده ی شبکه ی فساد..این تویی که باید شاخصه های هر کدام از این
تیپ ها را آنالیز کنی..بعضی از شاخصه های مشترکشان را با ویژگی های شخصی ات آمیخته
کنی.. ...و بعد یک شخصیت بسازی..یک شخصیت آشنا و در عین حال منحصر به فرد که به
یادماندنی باشد..و آن وقت یک بازیگر خواهی بود...یک بازیگر مولف.