اون قدیم ندیما یه شعری رو حفظ بودم که هنوز که هنوزه از بَرَم...
کتاب "حسنی نگو یه دسته گل" اون موقع ها آخرت کتاب شعر کودک به حساب میومد. داستان پسرکی چرک و چروک بود که بزرگ و کوچیک، فقیر و غنی، انسان و حیوان، خر و الاغ، فلفلی، قلقلی و نهایتا مرغ زرد کاکلی کثیفی و بدبختیشو اوردن جلو چشمش و روزگارشو سیاه کردن! تا اینکه کرکتر اصلی ینی همون حسنی عبرت گرفت که کثافت(کثیف بودن) نتیجه ای نداره جز تنهایی و بی کسی و اینا...
این شعر داستانی هم شبیه تمام داستان های ایرونی آخرش به خوبی و خوشی و صلح و صفا (و عروسی) تموم شد اما کلاغه معلوم الحال قصه ما همچنان در خفت و خواری ماند و به خونه ش نرسید!
در پایان، حسنی قصه ما (بعد استحمام) تبدیل شد به سلطان قلب ها و تمیز شد و پیش همه عزیز شد و خلاصه "توی ده شلمرود، حسنی دیگه تنها نبود..."
ظاهرا شاعر خوش ذوق همه این اشعار رو سروده که ما از حموم خوشمون بیاد (ینی ایشون قصد داشتن کار فرهنگی کنن) ما که همینجوریشم خودمون عاشق حموم بودیم و نیازی به این کارا نبود. اما برای اینکه شاعر عزیز(که خود من خیلی دوسش دارم) کیفور بشه الان مثلا وانمود می کنیم که ما از حموم بدمون می اومده و بعد قرایت داستان فوق الذکر، متحول شده، در دسته های دو تایی به سمت گرمابه روان می شویم...(چرا اینجوری نیگام می کنین؟ اون فردی که همرامه جنس مذکره و از رفقای گرمابه و گلستان ما و حضورشون در گرمابه بلا اشکال است. اصلا بیخیال...مردم رو چه به این کارا:) )
• با احترام فراوان نسبت به شاعر کودکی هایم منوچهر احترامی
(روحش شاد،یادش گرامی باد)
• تماشای کلیپ
• آهنگ
=> ورود به بخش "بچه که بودیم..."
راستی کرکتر محبوب شما کدوم بود؟
(من از بابای حسنی خوشم می اومد با اون سیبیلاش!)