دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد

کتاب "دوست داشتم...." جدا از عنوان خاص و جذابش، روایتی از عشق در قالب داستانهایی کوتاه است، عشق تازه پا گرفته ی یک زن و مرد جوان..عشق رو به زوال یک زوج میانسال، عشقی اتفاقی در خیابان! ، عشق یک مادر به فرزند هنوز زاده نشده اش، عشق نامتعارف، عشق یک مرد متاهل و صاحب زن و فرزند به دختری که سالها پیش عاشقش بوده، و حتی عشقی آمیخته به خیانت ...با جزییاتی صمیمی و البته بدون قضاوت نهایی..در آخر هر داستان، خواننده مواجه میشود با روایتی از روزمره ی یک یا چند نفر بدون هیچ نتیجه ای..چیزی که باقی میماند ته مانده ی داستان در ذهن مخاطب است و برداشتی متفاوت از عشق، عشقی که به تاکید نوشته ی پشت جلد کتاب؛ هم دل انگیز و اسرار آمیز است و هم درد آور و صدمه زننده..
در زیر قطعه ای کوتاه از یکی از داستانهای این کتاب به نام "حقیقت روز" را نقل میکنم که با ترجمه ی الهام دارچینیان در ۲۰۰ صفحه و در قالب ۱۲ داستان کوتاه در نشر قطره به چاپ دهم رسیده است.
"بهتر است بخوابم، اما نمیتوانم.دستهایم میلرزند.فکر میکنم باید چیزی گزارشمانند بنویسم.به این کار عادت دارم. هفتهای یک بار جمعه بعدازظهرها برای مافوقم گیمین گزارش مینویسم.اما این بار برای خودم مینویسم. به خودم میگویم: «اگر همه چیز را ریزبهریز تعریف کنی، اگر حسابی حواست را جمع کنی، در پایان وقتی آنچه را نوشتهای بخوانی میتوانی برای دو ثانیه فکر کنی که احمقِ داستان کسی غیرِ توست و آنگاه شاید بتوانی بیطرفانه دربارهی خودت قضاوت کنی، شاید.» پس می نویسم. تلفن همراهم را که برای کارم استفاده میکنم روبهرویم است، صدای ماشین ظرفشویی در طبقهی پایین به گوش می رسد.
خیلی وقت است زن و بچههایم در تختخواب هستند. میدانم بچهها خوابند، اما بیشک زنم خواب نیست. او مرا میپاید، میکوشد بفهمد. فکر میکنم میترسد چون پیشاپیش میداند که مرا از دست داده است. زنها این چیزها را خوب احساس میکنند. نمیتوانم کنارش بروم و بخوابم. باید همینحالا همهچیز را بنویسم برای آن دو ثانیهای که شاید بینهایت مهم باشد، البته اگر از عهدهاش برآیم..."