هنوز، هر از گاهی، صدای به هم خوردن صندلی های موشکی شکل رنگ وارنگش توی گوشم می پیچد. هنوز دلم غنج می زند برای نشستن روی آن صندلی ها و چرخیدن توی هوا...

هنوز ظهرهای تابستان هوس می کنم تتمه ی پول تو جیبی ام را بگذارم کف دستهای پینه بسته ی پیرمرد و بنشینم کف چرخ و فلک و بچرخم و داد بزنم "تندتر بچرخون، تو رو خدا یه کم تندتر"

هنوز ویار تاب خوردن روی صندلی های معلق در هوا را می کند دلم، هنوز هم می توان غرور سی سالگی ام را بیخیال شوم و برای دو دور بیشتر چرخیدن التماس کنم.

کوچه مَروی را بلدی؟!

تا همین چند ماه قبل یکی از آخرین بازمانده هایشان را انتهای کوچه مروی زنجیر کرده بودند. به چه جرمی، نمی دانم اما آخرین بار که گذارم افتاد آن طرف ها نیت کردم بروم و هر طور شده، حتی چند لحظه، روی یکی از صندلی هایش بنشینم و با چشم های بسته لااقل چرخیدن را تصور کنم. رفتم، نبود. هر چند اگر بود هم بعید می دانم این لنگ های دراز در آن محفظه ی کوچک جا می شد...