حرف من نیست. روان شناس ها می گویند، جامعه شناس ها می گویند. آن ها که ادعا می کنند که آدمیزاد و جوامع بشری را با تمام زیر و بم ها و پیچیدگی هایش می شناسند. می گویند آدم های جنگ اقتصادی می شوند. می گویند نسل جنگ عادت می کند به آینده نگری،  به غم فردا را داشتن...

نمی دانم -از پا قدم بد- ما معاصر جنگ بودیم یا -از بخت بد- آن جنگ لعنتی معاصر شد با ما. به هر صورت، نسل من نسل "جنگ" بود. نسل گوشت و برنج و مرغ کوپنی، نسل قحطی، نسل آدم بزرگ های اقتصادی و بچه های آینده نگر.

حکما آینده نگر بودیم که به طمع 10 تومن عایدی ناقابل -که از جیب خودمان باشد و ظهرهای گرم تابستان بشود یک شیشه نوشابه ی نارنجیه تگری- روزهای تابستان جلوی درب خانه هایمان، روی جعبه های چوبیِ میوه بساط راه می انداختیم و کاسبی می کردیم. بازار مکاره ای بود برای خودش. یک نفر جعبه ی شانسی، یک نفر فرفره های کاغذی دست ساز، چهار قدم آن طرف تر هم بسته های کوچک گندم و شاهدونه و لب چره های مرسوم آن روزها.

فرفره می فروختم. از همان هایی که خودمان با کاغذ رنگی و حصیر و سوزن ته گرد می ساختیم. از همان هایی که روی جعبه می نشستند و نسیم را بغل می کردند و آنقدر دلبرانه می رقصیدند و می چرخیدند تا نگاه یک نفر را جلب خودشان کنند. یک نفر که جلو بیاید و بپرسد: "پسر جان، فرفره چند؟"