چه تفاوتی می کند هم عصر "برادران رایت" باشی یا یکی از آدم های صد و چند سال بعد؟!

پرواز که ندانی آسمان می شود سقف آرزوهایت. حسودی می کنی به بال و حال پرنده ها دنبال وسیله می گردی، دنبال بهانه ای که قاب چشمانت را نزدیک کند به دنیای ابرها، بهانه ای که که پیوند بزند دلت را به بیکرانِ آسمان، بهانه ای که ممکن است به قاعده ی یک کف دست سریش و نیم متر کاغذ مربعی و چند تکه حصیر ساده باشد و دم دستی ...

یادت هست ظهرهای تابستان و بادبادک بازیهایمان را روی پشت بام؟ یادت هست برای بادبادک هایمان از کاغذ رنگی گیسو می بافتیم و گونه هایشان را با مداد گُلی سرخ می کردیم؟ یادت هست وقتی که اوج می گرفتند و دنباله هایشان را توی هوا، بین ابرها می رقصاندند انگار که قند ته و توی دلمان آب می کردند؟ یادت هست از همان بالا، از عمق آسمان، لبخند می زدند و برایمان دست تکان می دادند؟

حالا هم بادبادک هست... خیلی قشنگ تر، خیلی شکیل تر، فقط درست نمی دانم بچه های امروزی هم مثل ما زبان اشاره ی بادبادک هایشان را می فهمند؟!