بخش نوستالژی - دل های شیشه ای ...

هنوز کوچه پس کوچه های تاکسیرانی خاکی بود . این یعنی از مزاحمت دم به دقیقه ی ماشین های عبوری خبری نبود ، یعنی برای خودمان و تیله های شیشه ای مان قلمرو داشتیم به وسعت یک کوچه ی گَل و گشاد ، یعنی برای کودکانه هایمان حریم داشتیم و حریم کودکانه هایمان حرمت داشت . یعنی کسی برای چاله کندن روی زمین ِ خدا مواخذه مان نمی کرد . حالا چه فرقی می کند اسمش چاله باشد یا " مات " ...
یک صبح تا ظهر را کف کوچه زانو می زدیم و به بهانه ی چهار تا گلوله ی شیشه ای کوچک ِ زرد و سرخ می خندیدیم و می جنگیدیم و عشق می کردیم . قهر می کردیم و آشتی می کردیم و دست گردن هم می انداختیم و بلند بلند می خواندیم : " ما دو تا داداشیم ، تیغ مداد تراشیم ، شبا تو جا ... "
کوچه پس کوچه های تاکسیرانی را که آسفالت کردند ، حرمت حریم مان شکست . کوچه هایمان شد خیابان ، چاله های تیله بازی مان رفت زیر دو لایه قیر سیاه و شن . به قاعده ی هر ماشینی که از آن خیابان گذشت فاصله افتاد بین دل آدم ها ... آشتی کردن هم سخت شد برایمان .
+ نوشته شده در جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۹۱ ساعت 11:45 توسط محمد
|