قصه از جایی شروع می شد که " آقای پدر " صندوق های چوبی لبریز از آلو زرد را از صندوق عقب ماشین پائین می گذاشت و گوشه ی حیاط روی هم می چید . بعد از آن دل توی دلمان نبود تا " خانم جان " از راه برسد و دست به کار شود . دیگ می آورد و صافی و سینی و چهار پایه ی آهنی ، آلو ها را می شست و توی دیگ می ریخت ، بعد یک گوشه روی چهار پایه می نشست و زل می زد به محتویات دیگ تا معجون دست سازش قوام بیاید . درست مثل کیمیاگرها ، مثل همان هایی که یک عمر پای ِ دیگ معجون زندگی ساخته اند . به ساعت نکشیده ، محله پر می شد از عطر خوش تابستانه ...

باور کنید نسل من از همان جا با " وسوسه " آشنا شد . از بالای سر سینی های لواشک ایستادن و وسوسه ی ناخنک زدن به سینی هایی که کف پشت بام منتظر خشک شدن بودند ، وسوسه ی مزه مزه کردن های قبل از موعد ...

این روزها هم لواشک هست . توی بسته بندی ، شکیل و به قول خودشان بهداشتی . اما دیگر میان طعم ترش مصنوعی شان کوچکترین اثری از خاطره نیست ، به نیش کشیدنشان هیچ مختصاتی از " احساس " ندارد ، امتحان کنید ...