از خدا که پنهان نیست ، از شما چه پنهان ، شرطی شده بودم ! انگار کسی مامورم کرده باشد به سرشماری هر چیز جاندار و بی جانی که داخل خانه قابل شمارش است . از شیشه های شیر خالی زنبیل خانم جان گرفته تا سیب های زرد و سرخ داخل قفسه های یخچال ، یکی یکی بیرونشان می کشیدم و داخل دسته های پنج تایی و ده تایی پشت سر هم ردیفشان می کردم ...

از خدا که پنهان نیست ، از شما چه پنهان ، وقتی به این مکعب های سبز و سرخ رسیدیم کار کمی سخت تر شد . یکان و دهگان که نه ، اما باور کنید سخت بود شمردن صدگان و هزارگان برای کسی که شماره ی سیب هایش - در بهترین شرایط - از بیست فراتر نرفته بود ... سخت بود ، تا روزی که خانم جان دست به کار شد و و با خودکار و خط کش یکی از این مکعب های صدتایی را روی یک تکه مقوا پیاده کرد . بعد از آن روز ، خیلی زود با مکعب ها کنار آمدم ، خیلی زود هزار را فهمیدم ، ده هزار را هم ...

از خدا که پنهان نیست ، از شما چه پنهان ، آن روزها حتی فکرش را هم نمی کردم روزی تعداد مکعب های روزهای زندگی ام که یکی یکی روی هم سوار می شوند آن قدر زیاد شوند که یک بار دیگر و این بار در آستانه ی سی سالگی ، شمردن برایم سخت شود . سخت و پر از حسرت ...