شما می تونید عکس ها و خاطره هاتونو به manyoosefam@gmail.com ارسال کنید

ما، اینجا، مراقب خاطره هاتون هستیم...

--------------------

عکس و خاطره ارسالی سحر خانم(مدیر بلاگ نخوندنی هام). مرسی

درست یادم میاد ، دبستان وحدت ، شیراز ،
همین روز بعد از اینکه مامان این عکسو از من گرفت ، بهش گفتم برو دیگه مامان ، من بزرگ شدم ، خیالت راحت  خب آخه اون موقع هام مثل حالا اعتماد به نفسم خیلی بالا بود.. 
اون روز مامان رفت ، و برای یک بار مسیر برگشتن رو هم همراهم بود ، بعد از اون روز دیگه مامانم هیچ وقت مدرسم نیومد ، ابتدایی ، راهنمایی ، دبیرستان ،، هیچ سال تحصیلی ای، چند تا انجمن اولیا بود ، که بابام میومد.
فک کنم بهش بر خورد!! 
همون روزم دو زنگ اول "مثلا" اشتباهی رفته بودم تو یه کلاس دیگه از قیافه معلمه خوشم اومد ، پریدم رفتم تو کلاسش ، اونـم نیمکت آخر که مثلا تو چش نباشم زود دستم رو شد حیف شد..
یــاد اون روزا بــه خیــر...


----------------------

عکس و خاطره ارسالی شیما خانم. مرسی 

عکس اول - یکی از همون انشاهای داخل دفتر که ازمون خواسته بودن بصورت شعر بگیم در اینده میخواهیم چکاره  بشیم... فقط خدارو شکر که شاعر نشدم !!!ههههه

عکس دوم - اولش دفتر انشا و اخرش دفتر نگارشم بود...این دفترا اون زمان که اکثر دفترا جلد مقوایی معمولی بود خیلی کلاس داشت داشتنشون.. مخصوصا با عکس میکی موس رو جلدشون که من عاشقشون بودم... یادش بخیر

عکس سوم - دفتر خاطراتم هست ماله زمان راهنماییمه... روزای اخر سال که میشد این دفتر دست به دست بین بچه ها میچرخید تا یه چند کلمه برامون به عنوان یادگاری بنویسن. همینطور بین معلما...

                            

-------------------

و باز هم بقایای به جا مانده از خودم...

کیه که با اینا خاطره نداشته باشه:)

ضمنا اگر درسی از کتاب فارسی، ریاضی یا علوم کتاب اول ابتدایی مدنظرشون هست و باهاش خاطره دارن درخواست بدن که از هفته آینده عکسشو قرار بدم

           

یادمه این مهرا که می خورد رو دفترمون حسابی کیفور می شدیم...یادش بخیر واقعا...

   

مراقب خودتون و خاطره هاتون باشید

یاحق